تبليغاتX
جایی برای ادامه ی دوستی
به تو از تو می نويسم
با من میای به سادگی به بازی؟
به نی قوس بادبادک

به اسب، به رنگ گل ناز

ترانه ای روی لبای سنجاقک؟

به قلب از ستاره پر

به چترهای قاصدک

به خواب خرمن توی دشت

به رنگ لاک کفشدوزک

کفش کتونی واسه من، واسه دلت گل انار

نارنجیای چار تَرَک

میای بریم با همدیگه با چوبِ خطِ مِدادا اَلک دولک؟

پشت همه ابرای چاق پنبه ای قایم باشک؟

تو چشم نذار!، که شب میشه

اونوقت ستاره ها میشن به دامن چیتت پولک

میای بریم با همدیگه رو پشت بوم تر شب تو سایه سار پشه بند، لُپّای داغو بزنیم به خُنَکای تشک؟

دروغای ساده بگیم رؤیای عشقانه رو

خودمونو اسیر کنیم با چوب، با نخ، با یه الک؟

با من میای؟

بیا با من

با من بیا!

میای با من؟

((بهروز بقایی))



..:HOSSEIN:...
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط محمد و حسین | 
خیلی ممنون از لطف دوستان عزیزی که سر زدن و نظر دادن

 

به هر حال من می دونم که این وبلاگ از نظر علمی و یا برای دانلود هیچ جاذبه ای نداره

 

ولی با یه عشق و دوستی خاصی ایجاد شده

 

توسط دو نفر که هر دوشون فکر می کنن شاعرند ولی بعید می دونم شعرامون خیلی باحال باشن

 

البته من فقط یکی از شعرها رو اینجا گذاشتم و بقیه شعرا که محمد نوشته مال ما نیست و به خاطر زیبایی شون نوشته شدن

 

البته حتما تا چند روز دیگه چد تا دیگه از شعرای اوریژینال خودمون رو می نویسم

 

فعلا بای

 


..:HOSSEIN:..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط محمد و حسین | 
سلام

 

ما اینجاییم

 

دوتایی

 

برای اولین بار

 

این وبلاگ رو دوتایی آپ می کنیم

و قصه ی دوستی هنوز تمام نشده

 

و هرگز تمام نخواهد شد

 

چون میگن خاطره هرچی نخ نما تر باشه قشنگ تره

 

و دوستی هرچی قدیمی تر باشه محکم تر

 

و این وبلاگ به افتخار تولد یک دوستی ایجاد شده

 

برای دل

 

و حرف دل

 

و شاهراه دلها هیچوقت بسته نمیشه

 

منم سلام میکنم

و

حرفهای حسین عزیزو تائید میکنم

این وبلاگ ما بعضی از مطالبش یاد آوری گذشته قشنگمونه

من گذشته رو چه تلخ باشه چه زیبا دوست دارم

و

امیدوارم این ۴۵ روز باقیمونده هم واسه من زودی تموم شه راحت شم به خدا

در جواب حسین که تو پست قبلی نوشته بود باید بگم که دوستی ما هیجوقت تموم نمیشه شاید بحث

شاید دعوا و شاید قهر ولی هرگز تمومی نداره اونیم که گذاشتمش کنار صلاح دوتاییمون توش بود چون

 مطمئن بودم اینجوری خیلی بهتره هر چند سخت هر چند نفس گیر اما...

نمیدونم چرا هر چی فکر میکنم مخم به چیزی جز شعر قد نمیده پس مثل همیشه واستون شعر

مینویسم.

تو ای تنهای معصوم

چه درد آور سفر کردی

چنان در خود فرو مردی

که من دیدم خود دردی


...: HOSSEYN                                                                                         MOHAMMAD:... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط محمد و حسین | 

این چه حرفایی بود که نوشتی؟

 

خدمت رو مغزت تأثیر گذاشته؟

 

یا قصد داری من رو هم مثل "..." کنار بذاری؟

 

میدونی من چند بار با پادگان تماس گرفتم ولی کسی جواب نداد؟

 

شماره پادگان که به هیچ وجه نمی گیره

 

شماره خودت هم که آخه من از کجا بدونم که تو کی مرخصی هستی تا بهت زنگ بزنم؟

 

تازه همه بچه ها به من زنگ میزنن (حتی بهزاد بزرگی) ولی تو...

 

حالا چی رفیق؟   کی رفیقشو فراموش کرده؟

 

نه عزیز ... خبری نیست

 

من همون سید حسینم

 

به همه بچه های پادگان هم ارادت دارم

 

مخلص همه هم هستم

 

قبول دارم که: از دل برود هر آنکه از دیده برفت. ولی...

اون پنج، شش نفری که موقع رفتن از پادگان برات گفتم و یکیشون هم خودت بودی واقعا به عنوان رفیق روشون حساب می کنم مگر اینکه خودشون نخوان

 

حالا هم گه تو مرخصی هستی به من اطلاع بده که منتظرم.

به چشم سر اگر فرصت تماشا نیست

کسی نبسته است شاهراه دلها را


HOSSEIN

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط محمد و حسین | 
ميخوام يه داستان بنويسم از دو تا دوست هم خدمتي:

دلش خیلی تنگه شده بود واسه اون روزا.
واسه اون روزایی که با هم قدم میزدن بحث میکردن چقدر براش شیرین بود خدا شاهده.
اما... اما چی زود گذشت میگی همین دیروز بود. یادشه وقتی دوستش ترخیص شد بهش گفت بعضی از بچه ها دوستای موندگارین. 
همیشه فکر میکرد یکی از اون کسایی که دوستش میگ اونه. حتی زمانی که تو مرخصی بود یه بار بهش زنگ زد دیگه بهش ثابت شد اما یواش یواش دستش عوض شد. زنگهای اون با اينكه حال و وضعش بعد از عملش هم جسمي و هم روحيش وحشتناك بود ولي بازم زیاد شد و از اون طرف به جاش دوستش دیگه کم زنگ میزد به رفاقتشون خوش بود با خودش ميگفت تو رفاقت این حرفا نیست تا اینکه یه وقت به خودش اومد دید فقط اون داره زنگ میزنه یا حتی پیغام میذاشت که باهاش تماس بگیره نگرفت. با خودش گفت سر بار این رفاقت شدم. گفت اگه مایل به رفاقت با من باشه که فکر نمیکنم لیاقت دوستیشو داشته باشم بهم زنگ میزنه. الان از اون موقع تا الان داره ۴ ماه میگذره چقدر زود گذشت واسه همینه که میگن:

 

 از دل برود هر آنکه از دیده برفت

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط محمد و حسین | 
سلام

به نام خدا مینویسم و به یاد بچه های پادگان

یادته محمد ...

یادته چقدر دلها صاف بود؟...

یادته که اگه دلتنگی هم بود، اگه غمی هم بود،

برای خانواده بود...

محمد حکیمی، نیما موسوی پور، حسین محبی،

بهروز علی پناهی خیاط گروهان، جلال

اسماعیل پور، بچه های بوفه، روزبه

عاشوری، یاسر حسن پور، محمد مجیدی و

خیلی های دیگه

یادته رفاقتها هیچ طمعی توش نبود

من که یادمه

یادمه که خیلی از شبا تختامون رو به هم می

چسبوندیم تا یکی که تخت نداره هم بیاد کنار ما

تا سه تایی روی دو تا تخت بخوابیم

یادمه که خیلی از شبا سرمون با رفیقمون روی

یه متکا بود

من که این اواخر نگهبانی نمیدادم خیلی وقتا

میرفتم  سر پست حکیمی تا رفیقم تنها نباشه

شوخی ها و شیطنت ها رو هنوز یادمه

آره من یادمه محمد

راستی تو رو هم یادمه

حرفایی که میزدی

غروبهایی که منتظر می موندم تا بیای و با هم

بریم قدم بزنیم

تو چی

یادته

یادت هست که پاک بودن بزرگترین گنجه و

دوستی سرمایه ایه که هر چی قدیمی تر بشه با

ارزش تره

دلهای شکسته ی بچه ها، تو پادگان چی؟ یادته

راستی تو هنوز پادگانی هستی...

پس زود باش

خدا حرف دلهای شکسته و غریب رو بیشتر

گوش میده

پس چرا منتظری؟

دستاتو ببر بالا

ما رو هم که یادته

پس التماس دعا


...Hossein...
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط محمد و حسین | 
پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم
اشکاتو هی هدر نده باید برم باید برم
جلوی راهمو نگیر نذار منم گریه کنم
صلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم
طاقت اشکاتو ندارم تورو خدا نذار ببارم
خدا نخواست قسمت اینه که من تو رو تنها بذارم
تو رو خدا گریه نکن اینقدر نگو نرو نرو
بغضم داره میترکه اینقدر نگو نرو نرو
اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم


                                                                                                                   ...mohammad... 

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط محمد و حسین | 
تقدیم به کسی که زندگیم با اون شروع شد و بی اون تباه...

خداحافظ, همين حالا , همين حالا كه من تنهام!
خداحافظ, به شرطي كه, بفهمي تر شده چشمام!
خداحافظ كمي غمگين!
به ياد اون همه ترديد,
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد!
اگه گفتم خداحافظ, نه اينكه رفتنت سادست
نه اينكه مي شه باور كرد, دوباره آخر جادست
خداحافظ, واسه اينكه نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و باتو همينه اسم اين دنيا
خداحافظ, خداحافظ!
همين حالا, همين حالا!


                                                                                                         ...MOHAMMAD...        

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط محمد و حسین | 

شعر زیر که یه جورایی کار مشترک من و محمد هستش رو با آرزوی سلامتی برای محمد تقدیم می کنم:

دلم دگر شکسته دعا کنید بمیرم

میان این سیاهی ره سیه نگیرم

دلی نمانده باقی دمی نمی توان زد

به راحتی دلم را به تیر آخرش زد

دلم به او سپردم من از روی سادگی

تبر زد و تبر زد به ریشه ی عاشقی

نمی کنم فراموش نگاه آخرش را

به آن نگاه آخر فریب دیگرش را

بخواستم از خدا زعمر من بکاهد

هر آنچه مانده باقی به عمر او فزاید

غم ندیدن او غم زیاد و کم نیست

اگر که او نباشد دو نیمه از دلم نیست

اگر صدایش آید دلم به لرزه افتد

خدا کند نگاهش به گریه ام نیافتد

دگر جدا شد از من امید آمدن نیست

دگر دلی و عشقی برای ساختن نیست

اگر چه گفته بود او ز پیش تو نمیرم

دلم دگر شکسته دعا کنید بمیرم

دعا کنید بمیرم ...
                                                                                                   تسلیت قلب صبورم ...


...Hossein...       

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط محمد و حسین | 

سلام
بلأخره طلسم شکست و این افتخار نسیب من شد که وبلاگ مشترکم با محمد عزیزم رو آپ کنم.

معذرت می خوام از محمد به خاطر این تأخیر طولانی.


...Hossein...         

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط محمد و حسین | 
لحظه ها را با تو بودن در نگاه تو شكفتن
حس عشقو در تو ديدن مثل روياي تو خوابه
با تو رفتن با تو ماندن مثل قصه تورو خوندن
تا هميشه تورو خواستن مثل تشنگيه آبه
اگه چشمات منو ميخواست تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات ميسپردم
اگه اسممو ميخوندي ديگه از ياد نمي بردم
اگه با من تو ميموندي همه دنيارو مي بردم
بي تو اما سر سپردن بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده ماندن بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده بودن بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تورو نديدن واسه من رنج و عزابه
اگه چشمات منو ميخواست تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات ميسپردم
اگه اسممو ميخوندي ديگه از ياد نميبردم
اگه با من تو ميموندي همه دنيارو ميبردم
توي آسمون عشقم غير تو پرنده اي نيست
روي  خاموشيه لبهام جز تو اسم ديگه اي نیست
توي قلب من نه عزيزم هيچكسي جايي نداره
دل عاشقم به جز تو هيچكسي رو دوست نداره
اگه چشمات منو ميخواست تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات ميسپردم
اگه اسممو ميخوندي ديگه از ياد نميبردم
اگه با من تو ميموندي همه دنيارو ميبردم
                                                             
                                                                      اگه چشمات منو ميخواست ...



                                                                                                           ...MOHAMMAD...
                                                  
                                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط محمد و حسین |